براى چندين سال
ميان «كانون مهاجر» و سازمان نصر پيرامون تصاحب انحصارى نام سيّد اسماعيل
بلخى رقابت تنگاتنگ جريان داشت ، هريك از آن دو گروه تلاش داشت تا بلخى را
پدرخوانده يا پير و پيشواى منحصر بهخود قلمداد نمايد و از اين طريق
وجهه و اعتبار كمايى كند. شمارههاى نشريات پيام مهاجر ، پيام مستضعفين و
جرايد ساير تنظيمها آكنده از تصاوير و اشعار بلخى و مقالات اندر وصف او
است. در حقيقت نام بلخى توانست مدت بيش از يك دهه گروهاى شيعى افغانى را
چارج كند. پيام مهاجر او را «امام انقلاب افغانستان» مىخواند و
بخشهاى از سخنرانىهاى او را در خود چاپ مىنمود .
چنانكه سازمان نصر
نام انتشاراتى خود را «انتشارات شهيد بلخى» نهاد ، با انتشار كتابها و
جزوات زياد در وصف بلخى، او را بهمعراج رسانيد. از جمله كتابهاى منتشره
از سوى اين سازمان دربارهى بلخى عناوين ذيل اند : 1 - «چكامههاى
علامهى شهيد بلخى» 2 ، «خروش آزادى» 3 ، «يادوارهى علامهى شهيد
بلخى» 4 ، «فريادهاى جاويدان» 5 و جلد اول ديوان علامه بلخى می
باشد . فريادهاى جاويدان ، كتابى داراى 300 صفحهى رقعى است كه محتوى
بخشهاى متعددى تحت عناوين : بلخى فريادگر مظلوميت افغانستان ، بلخى آغازگر
جنبش اسلامى افغانستان ، نسل جوان و ضرورت شناخت بلخى ، نسل جوان در
پرتو انديشههاى بلخى ، آگاهى و عرفان در انديشهى بلخى ... مىباشد .
(در آن زمانها (شايد) بنا بهملاحظات
امنيتى ، يا تأسى از گروهاى انقلابى نيمقرن اخير منطقه ، اسامى هيچيك از
نويسندگان آن كتابها درج نشده و امتياز آن بهسازمان مربوطه نسبت داده شده
است. در آن زمان همهى تنظيمها همينطور بودند. هيچيك از مقالات 27
شماره «پيام مهاجر» و كتابهاى منتشره از سوى كانون مهاجر بهنام كسى
بهثبت نرسيده است. اوضاع در حركت اسلامى و ديگر گروها نيز چنين بود ؛
واقعاً چه فداكارىهاى بزرگى از ناحيهى اعضاء و پرسنل بهظهور مىرسيد و
چه تجارتى بىدرد سر و پرسود براى رهبران عيار مىشد! ثبت مطالب بهنام
اشخاص ، از اوايل دههى 1370 رواج يافت .)
در اين ميان ، حركت
اسلامى و آيةاللّه محسنى از بلخى خوش شان نمىآمد ؛ بههمين نمط ، سادات
بهسودى از خاندان آقاى سيد سرور واعظ كه در آن زمان در چارت تشكيلات حركت
اسلامى قدرتى زياد داشتند ، از بلخى خوب نمىگفتند ؛ گواينكه در گذشته
روابط ميان آقايان واعظ و بلخى ، حسنه نبوده و جناب واعظ ، بلخى را
بهدليل رفت و آمد بهدانشگاه و سلام و عليك با دختران و زنان سرلُچ
تفسيق مىكرده است .
بهخاطر دارم در
سال 1364 در يك مورد ، سيّد عبدالحميد ناصرى مقالهى بلندبالا در مورد
توصيف و تشريح قيام بلخى نوشته بود ؛ قرار بود آن مقاله در يكى از
شمارههاى مجلهى «استقامت» چاپ شود. در آن موقع من ويراستار و سردبير
مجلهى مذكور بودم ؛ مقاله آماده شد بهعنوان مطلب دوم (بعد از سرمقاله
كه همهگاه اختصاص بهخود آيةاللّه محسنى داشت) درج گرديد ؛ طبق معمول ،
بهمنظور بررسى نهايى حضور آيةاللّه تقديم شد ؛ او مقالهى ناصرى را پس كرد
، ما مجبور شديم بهجاى آن مطلب ديگرى بگنجانيم. شخصاً از آيةاللّه محسنى
شنيدم كه :
«بلخى
را كسى نكشته است ، او در اثر پرخورى جان خود را از دست داد. بعد از آزادى
از زندان با ظاهرشاه آشتى كرد ، اغلب اوقات در مهمانىهاى ظاهرشاه همراه
او بود ، خيلى چاق شده بود ، غذاى شاهانه چرب و لذيذ بود ، بلخى هم
نتوانسته بود خود را كنترل نمايد ، زياد خورد و مرد! ... بلخى پلو را با
ظاهر شاه مىخورد ، خنده و عشقاش با تاجيكها و قزلباش ها بود و گريه اش
با هزارهها.»
بلخى به حيث «يك مكتب»
واقع اين است كه
بلخى بسا بزرگتر از اين حرفها بوده است. در تاريخ معاصر كشور ما نام
«علامه سيد اسماعيل بلخى» بر ستيغ قلهى مبارزات ضد استبدادى
مىدرخشد. بدون شك بلخى پرچمدار جنبش «عدالتخواهى» ، «بازگشت
بهخويش» و آرمان ديگرگونى و پيشرفت در قرن اخير است. ديوان او را
تورق مىكنيم و درمىيابيم كه بلخى يك شورشى و انقلابى {بهمعنى محدود
كلمه} نبوده است ؛ بلكه رهبر بزرگ ملى بوده كه فلسفهى روشن ،
ايدهآلهاى بلند ، اهداف معين ، بينش عميق و چشمانداز وسيع و برنامهى
جامع در ميدانهاى تئورى و عمل داشته است. بدينقرار ، بلخى يك «مكتب» است ،
نه يك فرد. آثار او نشان مىدهد كه براى همه قشر اجتماعى برنامه داشته
است .
بسيار ناصواب خواهد
بود اگر بلخى در قالب يك فرد مورد مطالعه قرار گيرد. چنان رويكردى نسبت
بهمقولهى «بلخىشناسى» نه تنها راه بهجاى نمىبرد كه ما را در يك ،
يا چند زاويه محدود مىكند و بهدرك ناقص مىكشاند ؛ كه نتايج آن نخواهد
توانست راهنماى آزادىخواهان و عدالتجويان در وادى عمل گردد. پژوهش و
مطالعهى سيستماتيك پيرامون ابعاد شخصيتى بلخى بهحيث يك «مكتب» پيوسته
مىتواند بهمثابه يك الگو و نيروى محركه جهت استمرار مبارزات
آزادىخواهانه منشاء توجه و عمل قرار گيرد .
حتماً لازم است كه
يك مصلح اجتماعى حايز تيورىهاى مدون و منبعث از مغز خويش باشد تا اولاً
بدانوسيله شناخته گردد ، بهقول فلاسفه «بايد از اثر پى بهموأثر برده
شود.» و همگان بدانند كه او داراى چه نوع شخصيت و كاراكتر است ، بهدنبال
چيست ، چه مىخواهد و چگونه مىخواهد ...؟ ثانياً كنش و منش او با استناد
بههمان تيورىهاى خود در كشاكش زمان مورد ارزيابى و قضاوت جامعه و تاريخ
قرار گيرد ؛ در غير اين صورت ، سخن گفتن از هرنوع حركت اجتماعى ، سياسى و
اصلاحى لاجرم بهلومپنيسم و فساد و اوباشگرى و بدمعاشى منتهى مىشود ...
آخر ، مگر مىشود يك حركت اجتماعى در فضاى عارى از تحليل و تيورى و
چشمانداز آغاز كردد ، بهراه درست ادامه دهد و بهنتايج مطلوب و اهداف
معين هم برسد ؟!
بلخى و «عرفان گرم»
آتشى كاندر درون ما فتاد
گرچه ما را سوخت ؛ امّا زنده باد
تلفيق
«حماسه» و «عرفان» از مختصات برجستهى مكتب بلخى است. در ادبيات
عرفانى بلخى كلمات و عبارات چون : مستى ، خمارى ، نترسى ، غمزه ، جانان ،
خرابات ، خراباتى ، پير ، مراد ، مريد ، مَى ، ساقى ، باده ، عشق ، جنون ،
نى ، نواختن ، طرب ، تمكين ، زلف، ابرو ، شيخ ، زاهد ، رياء ، تزوير ، طعن ،
بهتان ، هوس ، مشرب ، مشروب ... بار همان معانى را دارد كه در منظومهى
مكتب «عرفان محض» مولانا جلالالدّين محمد بلخى ، مكتب حافظ و ديگر
بزرگان اين عرصه بهكار رفته است. معانى نيز همان است كه شيخالاشراق
شهابالدّين سهروردى مىآموزد ؛ لكن ، ادبيات «حماسى» بلخى خشن است كه
در پى ملاحظه خواهد شد.
مضافاً
براينكه مكتب بلخى در جنب حيات معنوى انسان ، زندگى روزمرهى جامعهى
انسانى را نيز عميقاً تحت نظر دارد و بهحيث يك نقاد و اصلاحگر چيره دست
ظاهر مىشود :
كجىء شيخ اگر راست نشد علت داشت
«قاف» قاضىگرى و «فاى» فضايل همراه
هردو تركيب شد و «قِف» شد و معنى اين شد :
كه توقف كن و مگذر ز سر منصب و جاه
اُف براين طايفهى رهزن و اسلام فروش
زحمت خلق خريدند بهخود ، بار گناه
بلخيا خصم اگر جيش و سپاهى دارد
جيش ما را است مدد در دل شب لشكر آه
مىگويند
: «يك انقلابى مىتواند دوستان شخصى داشته باشد ؛ امّا دشمنان شخصى ؛
هرگز» دشمنان يك رهبر انقلابى ، همان دشمنان هدفهاى عالى او است. چنين
گفته ، در مورد بلخى قابلالصدق است و گزارشات فراوان در اين زمينه موجود
مىباشد. همچنين است وقتى بلخى در اشعار و آثارش طيفها و طبقات معين
جامعه (مثلاً شيخ و زاهد) را زير ضربات انتقاد مىگيرد با آنان خصومت شخصى
ندارد ، چه بلخى خود در هر موقعيتى قرار داشته باشد ، در جايگاهى بهمراتب
بالاتر از آنها ايستاده است. بنابراين دليل معقول وجود ندارد تا بلخى با
آنان از در خصومت شخصى در آيد ، بلكه از غايت دلسوزى برمبناى بينش مكتبى
است و مرتبط با آن توقعاتى مىباشد كه براساس وظايف محوله از آنان
داشته است. همان وظايفى كه علىالظاهر خود آنان نيز مدعى عهدهدارى آن
بودند ؛ امّا در عمل قصور داشتند ، يا خطا مىزدند :
شيخ يك نكته نياموخت ز قرآن مجيد
گرچه با ورد زبان سوره ياسين آموخت
لحن
انتقادى بلخى از كسانى كه انتظار خير از آنها دارد ؛ امّا خلاف آن
را مىبيند ، دقيقاً منطبق با لحن قرآن كريم است كه اصطلاحاً بهآن
«عتاب» گفته مىشود:
1 - «ولقد عهدنا الى آدم من قبل فنسى ولم نجد له عزماً ، 115:20.«
-: ]و بهتحقيق، پيشاپيش از آدم پيمان گرفتيم؛ امّا دراو ارادهى استوار نيافتيم[
2 - «الم اعهد اليكم يا بنىآدم انلا تعبدوا الشّيطان انّه لكم عدو مّبين ، 60 :36.«
- : {آيا پيمان نبستم با تو ، اى پسر آدم! اينكه شيطان را پرستش مكنيد ؛ بهتحقيق كه او دشمن آشكار شما است.}
3 - «قُتل الانسان ما اكفره» (18:80)
-: ]مرگ برانسان ! چه چيزى او را بهكفر كشيده است ؟![
اين " عتاب " است ، نه " خصومت " . قرآن كه با كسى خصومت، يا اخوت
ندارد. از اين نوع عتابها در قرآن مجيد زياد آمده. واضح است كه همهى
آنها از غايت لطف و مرحمت خدايى نسبت بهبشر مىباشد. عتاب بلخى نيز از
همين سنخ است. او بهحيث يك رهبرِ جامعنگر خير و صلاح جامعه را
مىخواهد. و عارى از هرنوع ملاحظات شخصى سخن مىگويد بهاين مىگوييم
: «برخورد مكتبى» و «سيستماتيك» كه با ملاحظات شخصى تفاوتى بسيار دارد.
بلخى با شخص كار ندارد. نه دشمنى دارد ، نه ترس و نه تعارف بىجا مىكند.
او با سيستم كار دارد. او منافع علياى همگانى در سطوح كلان را در نظر
مىگيرد. چه او حقيقةً بنيانگذار يك مكتب مىباشد. چنان مكتبى كه حايز
نظرگاه سياسى ، اجتماعى و عرفانى رفيع است. و من دوست دارم آن را «عرفان
گرم» بنامم. زيرا چنان حماسى و داغ است كه بلادرنگ درون را بهآتش مىكشد و
مخاطب را بهجنبش و اقدام عملى وامىدارد .
بلخى و «وطن»
جاى
هيچ بحث و استدلال نيست كه «وطن» يك شخص ، يا ملت ، همه چيز او است. اين
مطلبى است كه همه كس در همه جا روى آن اجماع دارند ؛ مگر كسى كه مريض
باشد .
«بلخى»
ثابت كرد كه يك وطندوست واقعى است ، وطن او (چون سقراط و افلاطون و
مولوى) در لاهوت و ملكوت نيست ، كه همين محدودهى «آب و خاكى» است كه
براى هر قطعهى آن ابراز عشق و وفادارى نموده است : براى هرات ، براى
قندهار ، كابل ، زابل ، گرديز ، لوگر ... و همزمان تأكيد مىكند كه مردم
دوست و ديگرگونطلب آتشينمزاج نيز است :
اى هموطنان ! هموطنان ! هموطنان كو؟
اى اهل دلان ! اهل دلان ! اهل دلان كو؟
از بس كه فزون گشت بهما ، درد نهانى
در سينه نفس تنگ شده ، همنفسان كو؟
شد بلبل دل ، خسته ز پرواز و چنين گفت :
آثار چمن هست ، ولى سرو روان كو؟
اى مادر ما ! اى وطن ! آيا كه عقيمى ؟
آن روز كه ميزادى تو شيران ژيان كو؟
اولاد تو امروز چرا بزدل و ترسو است ؟
اى زابل من ! رستم و آن گرز گران كو؟
گفتم بهرفيقى كه بود باغ وطن سبز
گفتا كه بلى هست ، ولى حاصل آن كو؟
از حالت اين ملت افسرده چه گويم ؟
جز خواب گران ، خواب گران ، خواب گران كو؟
بلخى شده كو كوى تو بسيار ، ز خود گو
جز گوشهى محبس ، ز تو هم نام و نشان كو؟
بلخى سمبل وحدت ملى
همه
مىدانند كه «افغانستان كشورى بدون ملت است» در آنجا تا هنوز ملت تشكيل
نشده و تعهدات بيشتر قومى است ، نه ملى و نه آبى و خاكى ؛ اين وضعيت
بهزيان همه است زيرا در شرايط از همپاشيدگى ، دلالان و كلاهبرداران
هرقوم بهآسانى مىتوانند مردم را فريب دهند ، در جهت منافع شخصى بهكار
گيرند و اوضاع را وخيمتر كنند ، تا زمانىكه در اين سرزمين ملت تشكيل نشود
، هيچ مشكلى حل نخواهد شد. تا هنوز هويت جامعهى افغانى {مانند زرافه}
شتر گاو پلنگ است ، زمانى اين هويت قابل تعريف خواهد شد كه ملت تشكيل شود و
ملت زمانى تشكيل خواهد شد كه اقوام افغانى بههمديگر اعتماد كنند ، اين
راهى بسيار دراز و دشوار است .
بههمين ترتيب در تاريخ افغانستان بهندرت اتفاق افتاده كه رهبرى
مورد اجماع و مقبوليت همهى قبايل و اقوام افغانى قرار گيرد. اگر دو
نفر با اين ويژهگى ظهور كرده باشند ، يكى از آنها بلخى است و اگر
يك نفر با اين صفت پيدا شود ، همان خود بلخى است .
مىگويند
«مقايسه» دروازهى همهى دانشها و مفتاح علوم است ، در يك مقايسهى
ساده بهاين حقيقت پى مىبريم كه وقتى بلخى لب بهسخن مىگشايد ، در مقياس
كل كشور و همهى مردم افغانستان حرف مىزند ؛ در حالىكه برخى تنها در سطح
محدود قوميت خويش گپ مىزنند و فراتر از آن ، همه را آشكارا دشمن
مىخوانند!
در جانب ديگر «جنبش آزادانديشى و برابرى طلبى» افغانستان در دو سوم عمر
خود (دههى 1320 بهبعد) بهطور انكارناپذير وامدار علامه بلخى است. دههى
1320 از تاريخ كشور اوج شكوفايى جنبش ديگرگونخواهى را بهنمايش
مىگذارد كه با تشكيل حزب سياسى «ارشاد» بهرهبرى علامه بلخى در پى تخسير
قدرت از طريق انجام كودتا عليه سلطنت خاندان نادرى و اعلام نظام جمهورى در
كشور برآمد. نقشهى كودتا در روز اول حمل 1329 افشاء گرديد ، برنامه با
شكست مواجه شد و تعداد سيصد و چهارده نفر بهزندان افتادند. سيصد نفر از
آنها پس از شش - هفت ماه آزاد شدند ؛ امّا 14 نفر بهاسامى ذيل مدت 14
سال در زندان ماندند:
1 - سيد اسماعيل بلخى فرزند سيد محمد از بلخاب ، ساكن چنداول ، پارسى زبان .
2
- وكيل سيد مير علىگوهر غوربندى فرزند سيد جوهرشاه {كه در زمان
مشروطهى اول در زمان امير حبيباللّهخان اعدام شد} زبان پارسى درى .
3 - سيد اسماعيل سرورى فرزند سيد سرور لولنجى ، ساكن چنداول ، وكيل سرخ و پارسا، زبان پارسى درى .
4 - غلام حيدرخان مولايى فرزند مسجدىخان مولايى غزنوى ، قوماندان فابريكهى حربى ، زبان پارسى ، قوم بيات .
5 - محمد حسنخان مولايى فرزند مسجدىخان غزنوى ، وكيل مجلس ؛ زبان پارسى درى ، قوم بيات .
6 - محمد صفرخان مولايى فرزند مسجدىخان غزنوى ، وكيل مجلس ؛ زبان پارسى درى ، قوم بيات .
7 - محمد ابراهيمخان گاوسوار شهرستانى ، زبان پارسى درى ، قوم هزاره .
8 - فرقه مشر محمد فتيحخان بهسودى ، زبان پارسى درى ، قوم هزاره .
9 - وكيل محمد اسلمخان شريفى از جغتوى غزنى ، زبان پارسى درى ، قوم هزاره .
10 - وكيل عبدالطيفخان ، سرباز هروى ، افسر پليس ؛ زبان پارسى ، قوم قزلباش.
11 - خواجه محمد نعيمخان قوماندان امنية ولايت كابل ؛ افسر عالى رتبه ، زبان پشتون ، قوم پشتون .
12 - قربان نظرخان تركمن ، از اندخوى ، وكيل مجلس شوراى ملى ؛ زبان ازبكى (تركمنى) قوم تركمن .
13 - عبدالقدوسخان تركمنى از اندخوى ، وكيل مجلس شوراى ملى ؛ زبان ازبكى (تركمنى) قوم تركمن .
14 - عبدالغياث خان كوهستانى (پروانى) كندكمشر نظامى ، زبان درى ، قوم ، تاجيك)
منابع : (دكتر سيد مير محمد حسين رياضى (هدى) : بلخىشناسى «ستارهى شب ديجور» صص: 197 - 195)
(اظهارات سيد اسداللّه نكتهدان.)
(مير غلام محمد غبار: افغانستان در مسير تاريخ ، جلد دوم ، نشر خصوصى (طبع غير انبوه)
امروزه
ايجاد يك چنان اجماع ملى نخستين آرزوى هرافغان وطن دوست است. اى كاش اقوام
افغانى مىتوانستند بازهم بهيكديگر اعتماد نموده و اينگونه دور هم گرد
مىآمدند .
گفتيم
كه در جنگ مردم افغانستان عليه تجاوز خارجى در دههى 1360 تعاليم ،
تجربيات ، انديشهها و حتى نام بلخى الهامبخش مبارزان ملى {بهويژه در بخش
شيعى} بود. در آن موقع خود بلخى در قيد حيات نبود ؛ امّا آموزهها و
ياد او حبلالمتين وحدت ملى بوده و محور تجمع نيروهاى آزادانديش قرار گرفت
و نقش بزرگى در آزادى ميهن از اشغال خارجى ايفاء نمود .
بلخى و خدمات به فرهنگ كشور
هرگاه
آمار و ارقامى كه طرفداران بلخى ارايه دادهاند مقرون بهصحت باشد
او کارهای بزرگی کرده است . می گویند بلخی تعداد : تعداد 2500 جلسه
سخنرانى داشته (با استناد به آواى بلخى - سيد محمد حسينى) و (تعداد
75/000 بيت شعر سروده است - استناد به نخستين سطر از پيشگفتار «ديوان
علامهى شهيد سيد اسماعيل بلخى ره» به اهتمام «مركز تحقيقات و مطالعات
علامهى شهيد بلخى.») می گویند 5/000 بيت آن هم اكنون در دسترس عموم
قرار دارد ... پانزده سال تحمل زندان ... این ها كار های بزرگ سیاسی فرهنگى
و ادبى است ، آن هم در دورانى كه تلاشهاى آشكار بهعمل مىآمد تا
استوانههاى تاريخى زبان پارسى درى را نابود سازند. خوب است در مقام
مقايسه بگوييم : مثنوى معنوى مولوى حاوى 30/000 بيت است ، كليات شمس
40/000 بيت ؛ شاهنامهى فردوسى كه مبناى ايديولوژى سپاه فاتح سلطان
محمود غزنوى را تشكيل داده و براى غزنويان قدرت و عظمت بىمانند بهارمغان
آورد ، همهاش حاوى 30/000 بيت است)
بهگواهى " احمد كريمى حكاك " شاهنامهى موجود داراى حشو و زواييد است:
در
فضاى شووينيستى عصر پهلوى شخصى بهنام "ابراهيم پورداوود" تعداد زيادى
اشعار حماسى بهسبك و سياق شاهنامه سروده و وارد آن كتاب عظيم نموده است.
كريمى حكاك گفت : از جمله عبارت «چو ايران نباشد، تن من مباد» از فردوسى
نيست و در شاهنامهى اصلى وجود ندارد. (احمد
كريمى حكاك : گفتگو با علىزاده طوسى، سلسله گفتار دربارهى زندگى و آثار
صادق هدايت بهمناسبت صدمين سال تولد هدايت. راديو بى بى سى شامگاه
1387/7/6.)
بهگفتهى
" جواهر لعل نهرو " عنوان ايران براى اينكشور در سال 1314 (هش) توسط رضا
شاه پهلوى رسميت يافت، قبل از آن به " فارس " يا " پرشيا " معروف بود .
(نگاهى به تاريخ جهان نامه 125)
معتبرترين
نسخهى ديوان خواجه حافظ (نسخههاى موسوم بهخلخالى و قزوينى) 495 غزل
است ، رباعيات حكيم عمر خيام جمعاً 178 عدد رباعى است ... امّا ،
سرودههاى بلخى 75/000 بيت! ... در نظامهاى سركوبگر و فاشيستى ، چه جرمى
بزرگتر از آنكه كسى بگويد :
به آزادى جوانا فديه بايست
چو اين نعمت كسى را رايگان نيست
بگو حق و بههر ديوار بنويس
چو نامردان و بىدردان نترسى
فرهنگى
كه بلخى در كشور ترويج و نهادينه كرد ، همانا فرهنگ آزادهگى و
آزادىخواهى در سطوح كلان ملى بود. كه البته همراه با نتايج فعاليت
خستگىناپذير ديگر مبارزان راه آزادى ، بالمئال بهتدوين و انفاذ قانون
اساسى جديد ، تشكيل مجلس شوراى ملى و برقرارى دموكراسى هدايت شده در كشور
گرديد ، تعاليم و انديشههاى بلخى در تحقق همهى آن موارد سهم برجسته داشت.
بلخى هم آزاده بود ، هم آزادىخواه. او بهدرستى فهميده بود كه آزادهگى
اصل و اساس آزادىخواهى است. مادامى كه شخص خود بهآزادهگى نرسيده است
، نمىتواند منادى آزادى باشد و آن را بهديگران ببخشد ، چه بقول
فلاسفه: «فاقد شىء معطى شىء نتواند شد» چنانكه باباطاهر عريان گفته
باشد: «شعله از تنور سرد نايد»
هان اىجوان بكوش ، بيابى رهى درست
گم كرده ره بهمردم رهگم چه مىكند؟
بلخى
فرهنگ تملق ، كرنشگرى ، چاكرمنشى ، پابوسى و ثناخوانى دربار استبداد را كه
متأسفانه طريق معيشت و حفظ موقعيت رجال مملكت شده بود و بهصورت امر
معمول روزمره درآمده بود ، زير ضربات انتقاد مىگيرد و اصحاب آن را سخت
تحقير مىكند:
دست برسينه كج و هم سر و گردن شده كج
كج سرايد كه همين بنده غلام درگاه
گاه گويد كه قدر قدرت و كيوان رفعت
گه نويسد بهجرايد: شه اسلام پناه
گاه از شرك خفى تكيه كنند بر كرمش
گاه از شرك جلى نام دهند : ظلاللّه !
سم اسبش بهسر ماهىء موهوم بنهند
وزدُمش گرد بزدايند همى از رخ ماه
ز غرورش بهره و كوچهى غفلت ببرند
كه تو را ريگ بيابان نجومند و سپاه
بلخى متعاقباً اذعان مىكند كه همين چاپلوسىهاى رجال كشور موجب مىشود تا
حكام مستبد اغواى بهجهل شوند و بهطور يكجانبه ميداندارى نمايند، از آن
طريق احساس توانمندى كنند ، اشتباهات و خطاهاى خويش را نبينند و بهاين
احساس رسند كه خطاءناپذيراند ! در چنين شرايط است كه مدّاح پرورى ، فضيلت
تراشى و كاربرد القاب و عناوين بلندبالا مد روز مىشود. مداحان در مقابل
دريافت ثمنى بخس ، فضايل و صفاتى براى آنان مىتراشند كه در حقيقت فاقدش
هستند. بالمقابل : آزادىخواهان مبغوض واقع مىشوند :
بود از جور همين نفس پرستان دغل
كه گروهى شده زندانى و افتاده بهچاه
صادقان را همه در جرم خيانت بندند
كه فلان گفت ، فلان روز ، زغال است سياه
هست اين عادت ديرينه ز بسيار زمان
شير در دام بسى رفته ز مكر روباه
بلخى و خشونت ادبى
مىدانيم
كه جامعهى افغانى از هرسو قربانى خشونت افسارگسيخته است. و باز
مىتوانيم بفهميم كه توسل بهخشونت بدترين خطاى است كه ممكن است عناصر و
نيروهاى مبارز مرتكب آن شوند. تجربه ثابت كرده كه خشونت همواره نتيجهى
عكس داشته و بهسود جبههى مقابل مىانجامد. توسل بهخشونت از ناحيهى
هرسو كه صورت گيرد نتيجهى مستقيم ضعف و عقبماندگى است. چنان كه مولانا
جلالالدّين محمد بلخى فرمايد :
سختگيرى و تعصب خامى است
تا جنينى كار خون آشامى است
لذا در جامعهى بسته انواع مختلفى از شيوههاى خشونتآميز در روابط
آدميان بهظهور مىرسد كه تمام جوانب آن را تحت تأثير قرار مىدهد :
خشونت حاكمان با شهروندان و مخالفان سياسى ، خشونت سازمانها و دستجات
سياسى در پىگيرى مطالبات ، خشونت در خانواده ، خشونت در برابر كودكان از
آن جمله است .
متأسفانه ، ادبيات «حماسى» بلخى نيز بسيار خشن است و سراسر سخن از خون مىزند :
ز خون بنويس بر ديوار ظالم
كه آخر سيل اين بنياد خون است»
«تا
خون نداد قومى ، هرگز نگشت آزاد» ، «عاشورا جشن خون» ... و هكذا در عمل
، هرگاه طرح كودتاى اول حمل 1329 موفق مىشد ، قطعاً خونهاى زيادى
بهزمين مىريخت ...
پدران عقده بهدل رفتند كه شايد ز قفا
نسل آيندهى ما عقدهگشا برخيزند
جناب «زكى كريمى» معتقد است : «بخش اعظم خشونت و پرخاشگرى در جامعهى
تشيع افغانستان براى دو دههى 1360 و 1370 منبعث از افكار و ادبيات
بلخى است و دراين مورد سازمان نصر از آن بابت كه خود را پيرو بلخى مىخواند
، در ابتداى فهرست قرار مىگيرد.»
با
همهى اوصاف ، درك ما اين است كه روش كار بلخى مانند سيّد جمالالدّين
افغانى و اقبال لاهورى بهصورت «اصلاحات از بالا» بوده است. بههمين
منظور حتى بهتسخير قدرت از طريق كودتا مبادرت ورزيد. همين اقدام
بهكودتا ، بهاضافهى ادبيات خشن ، بلخى را از اقبال و سيّد جمال متمايز
مىكند و نشان مىدهد كه بلخى خشونت را موجه مىدانسته ، و خون دادن و خون
ريختن را راه نجات مىپنداشته است ...
ديگر واقعيت آنكه: در طول زمان ، يك بلخى ، با دو روش متفاوت وجود داشته :
1 - بلخىء قبل از زندان در پى تسخير قدرت ، حتى از طريق توسل بهكودتا است .
2
- همان بلخى بعد از زندان مىخواسته بين طبقات حاكم و محكوم نوعى
مصالحه برقرار كند. او در اين مرحله بادستى در دست تودهها ، و دستى در دست
حاكميت ، مىخواسته خطالرّأس حقوق هردو جانب را بهروشنى ترسيم نمايد و
رفتار هردو طرف را دموكراتيك و قانونمند سازد. فعاليت بلخى در اين دوره در
قالب نوعى جنبش نرم مدنى ادامه پيدا كرد. در اين موقع يك تفاوت عمدهى
ديگر در سطح ملى پديدآمده كه همانا تدوين و تنفيذ قانون اساسى (جديد) تشكيل
مجلس شوراى ملى و اعطاى آزادىهاى محدود است (دههى 1340) كه بعداً
موسوم بهدههى دموكراسى شد و تا حدى قدرت سلطنت مطلقهى خاندان نادرى را
محدود كرد.
البته
، بهرغم خصلتهاى «پوپوليستى» بلخى ، تعريف «اصلاحات از بالا» وجه
مشترك هردو مرحله است.» بهويژه كه در دورهى اول (مرحلهى اقدام
بهكودتا) نيز اصحاب بلخى تماماً از ميان خوانين و متنفذين محلى ،
فرماندهان اردو ، و كارگزاران سطوح بالاى ادارى برگزيده شده بودند. صرفاً
بدان دليل كه در آن دوره نوعى سيستم قبيلهاى و ملوكالطّوايفى
بركشور حكمفرما بود ، هنوز جامعهى شهرى مبتنى بر روابط و مناسبات
بورژوايى تشكيل نشده بود. دانشگاها و مراكز آموزش عالى توسعه نيافته بود
؛ بنابراين قشرى مركب از جوانان تحصيلكرده و دانشجو در مملكت پا
نگرفته بود ، تا از چندان كميت و كيفتى برخوردار باشد كه بلخى بتواند جنبش
خود را بهآنان متكى نمايد. چنانكه خود مىگويد:
دركشور ماهم سخن از نسل جوان است
علم و هنر و عزم جوان جاى توخالى
بيداد مستبد دل آزادگان فسرد
روح جوان ز فتنه و تزوير شيخ مرد
ريش زاهد قلم منشى و فرم افسر
حلقهى حزب جوانها همه دام است اينجا
بلخى و جوانان
گويا
در كشور ما تمام بافتها و سازوكار مديريت جامعه دست بهدست هم داده و
تعمداً نمىگذارند نسل جوان اين مملكت رشد كند و بهعلم و آگاهى رسد.
بلخى من حيث پيشواى عشق و آزادى ، پرده از اين راز عقب مىزند و
بهجوانان وطن چنين هشدار مىدهد :
اى جوان هشدار ! كه اينجا رشد فكر آزاد نيست
تيغ جوهردار ما خوابيده در زنگ است و بس
سخت ، خصم عشق و آزادى است شيخ و مستبد
زين سبب ما را بديشان دائماً جنگ است و بس
اى جوان ! مركز شياد بود كوچهى عمر
بر سر راه تو صدها گذر صياد است
بلخى
اصلاً تعريف ديگر براى مقولهى «جوان» قايل است و آن را ملازم و
مساوى با رشد علم و هنر ، دانش ، روحيهى آزادگى و آزادانديشى مىداند :
گفتم كه بيا تا ره چاره بسنجيم
گفتا كه در اين راه دسپلين و پلان كو؟
گفتم كه دسپلين و پلان نزد جوانان
گفتا كه جوان هست ولى فكر جوان كو؟
آن جمع كه امروز جوان جلوه نمايند
درفكرتشان جز هوس گودى پران كو؟
اطلاق جوان بهر چنين قوم نشايد
برگو چو زنان ، پودر و سرخاب زنان كو؟
از منظر بلخى تا هنوز نسل «جوان» مطابق باتعريف دقيق كلمه در كشور شكل
نگرفته است : «اطلاق جوان بهر چنين قوم نشايد»
چرا كه : «آن جمع كه امروز جوان جلوه نمايند» داراى صفات و
ويژهگىهاى جوانى نيستند : «فكر جوان كو ؟» از ديد بلخى «جوانى»
صرفاً يك برههى خاص از عمر آدميان نيست ، بلكه «جوانى» همان مرحلهى ظهور و
پرورش فضايل و كمالات و صفات پسنديده ، سازنده و سازندگى است كه بايد
در آن مقطع از بهار عمر افراد آدمى محقق شود ؛ در غير اين صورت نمىتوان
عنوان «جوان» برآنان اطلاق كرد. بايد نام ديگرى براى آن جستجو نمود :
آنكس كه از خود نگذرد نام جوان بر وى منه
شرم است هر بىدرد را برخود نهد نام جوان
در مكتب بلخى جوان اينگونه است :
الف - جوان و آزادگى :
آرى جوان كسى است كه وقت صلاة عشق
جز پير مىفروش بهكس اقتدا نكرد
چو خوش آنكه باشد دل مهربانش
مخالف نباشد دلش با زبانش
فريبنده ، مكار و خودخواه نباشد
تملق نيايد ز طرز بيانش
جز آزادگى راه ديگر نپويد
مصفا بود آشكار و نهانش
چو خاشاك از باد تندى نجنبد
نگيرد هوا و هوسها عنانش
نزيبد جز اين شيوه از راد مردان
وگرنه بهاوصاف مردى نخوانش
بهلاف و گزاف كسان دل نبندد
بهمعيار سختى نما امتحانش
مگو يار ، آن زشت پيرايه گر را
ز خون كسان سرخ باشد لبانش
كسى كو بههر سفله تعظيم آرد
نخانيم مردش ، ندانيم جوانش
جوان جز خيانت ز چيزى نترسد
اگر خرد گردد همه استخوانش
بهموى نيرزد نويسندگانى
كه سير بنان است برنقش نانش
بلخى جوانى پاك و پيراسته ، آزاده و سرمست مىخواهد ؛ از ديد او ضعف و
سستى ، چاپلوسى ، ريا و تظاهر دون شأن و كرامت هرانسان ، خاصه جوانان است :
برنسل جوان حيف است چون شيخ تظاهرها
اصلاح وطن خواهى اصلاح بطون بايد
بلخى
بهحيث يك آموزگار بزرگ ، بهجوانان وطن درس كَر شو ، كور شو نمىدهد ،
بهآنان نمىگويد : «بچهها آرام و موأدب بنشينيد و فضولى نكنيد» ! برعكس :
بهآنان درس مستى و سرمستى مىدهد و مىگويد: اگر بهراستى جوان هستى ؛
خطر بپذير و سرت را با فولاد بجنگان!
اگر از غمزهى جانان نترسى
در اول بايدت كز جان نترسى
خراباتى شدن خواهى؟ ببايد
ز طعن شيخ و از بهتان نترسى
به كوى مىفروشان گر زنى گام
ز اتلاف سر و سامان نترسى
رفاقت گر كنى با باده خوران
ز غرش غرش مستان نترسى
نمىگويم مده دل را بهخوبان
به شرطى كز غم هجران نترسى
به دريا غوص كن اى بحر پيما
ز شور و فتنهى طوفان نترسى
ز چشمت پردهى موهوم بردار
زجن و ديو ، اى انسان! نترسى
به خود گر مىنهى فخر سخاوت
زآمد آمد مهمان نترسى
مده خوف و خلل در استقامت
ز هر تاريكى دالان نترسى
ثبات از كف مده در هرطريقى
شب مهتاب در پغمان نترسى
جوانا باد آزادى حلالت
ولى از دار و از زندان نترسى
تورا هم ديدم اىشيخ رياكار
جَوى از دين و از ايمان نترسى
چراغت بركف اى دزد دلاور
ز دشمن دارىء قرآن نترسى
ب - جوان و انضباط شخصى :
مىدانيم
كه جوانان داراى احساسات سرشاراند ، قدرت خيال در آنها قوىتر از
واقعنگرى است ، اصولاً مقطع جوانى دورهى پرورش ايدهآلها و آرزوهاى بزرگ
عملى و غير عملى است. بلخى تلاش دارد جوانان را بهواقعنگرى و درست ديدن و
درست فهميدن واقعيتها دعوت كند. بهآنها مىگويد همواره سعى كنند
واقعيتها را آنچنانكه هست ، ببينند. پيوسته دريافتهاى خود را محك زنند
تا از صحت ادراك خود مطمئن شوند ، مسؤليتپذير باشند و بدانند تنها از
رهگذر ادراك و عمل واقعبينانه و انضباط شخصى بههدفهاى خود مىرسند.
نفس داشتن آرزوهاى طلايى نمىتواند آنان را بهمنزلت رفيع رساند. جوانى كه
بلخى مىخواهد خردمند ، منظم ، دقيق ، با انضباط و پرتلاش است :
اىجوان راست برو راست بنه طرفه كلاه
راست شو دلبر آزادى و جمهورى خواه
گر رهى راست روى عمر درازت بادا
ورنه فرقى نكند عمر دراز و كوتاه
راست بين شو تو رخ يار بهپاكى بنگر
همچو احول منما هرزه بهسو نگاه
تو كج و چرخ كج و زلف كج و ابرو كج
زين همه كج كجكى كار جهان گشت تباه
ج - جوان و انضباط اخلاقى :
بلخى
بهحيث يك رهبر جامعنگر ، هرگز منادى پوچى ، لودگى ، بىمسئوليتى ،
بيعارى و فروپاشى ارزشهاى اخلاقى در بين جوانان نيست. برعكس : سخت
جانبدار نظم و انضباط اخلاقى جوانان است. آنها را از هرنوع لغزش اخلاقى
شديداً برحذر مىدارد و نهيب مىزند:
اى پسر امروز از بند هوس آزاد باش
تا بهروز واپسين كمتر كشى جنجال مرگ
در
مكتب بلخى برقرارى موازنهى مثبت بين ارزشهاى مادى و معنوى ، يك ركن
اساسى است. او نمىپسندد تا جوان از يك سو فرار كند و بهيك جهت روى
آورد. آخرتگراى مطلق ، يا دنياطلب صرف باشد. مكتب بلخى دنيا و آخرت را
بهنحو يكسان بهجوان پيشكش مىكند :
نه جوان مدعى شو ، نه جناب شيخ باش
كين قد و بالا فروشد ، آن ديگر مولا فروش
د - جوان و مسؤليت پذيرى :
علامه
بلخى در عين كه از وضعيت اسفبار جوانان وطن ، و دامها و دانههاى
موجود بر سر راه آنان بهروشنى آگاه است و پيوسته بهجوانان بيدارباش
مىدهد ؛ در همانحال از همت فاخر و استعداد ذاتى جوانان وطن مأيوس
نيست. و معتقد است هرگاه نسل جوان وطن بهخود آيد ، مسؤليتپذير باشد و
متكى برهمت خويش قدم بردارد ، مىتواند برعقب ماندگىهاى موجوده فايق
آمده ، هم خود بهشكوفايى رسد ، هم سرزمين اجدادى و مخروبه را آباد
سازد و آن را بهكاروان تمدن جهانى ملحق نمايد. لذا با آگاهى و اطمينان
اذعان مىكند كه هرچند بهدليل عقب ماندگىهاى مفرط و همه جانبه ، راه
پيشرفت و توسعهى وطن بسيار طولانى و ناهموار است ؛ امّا ، اين مسافت
دور باهمت عالى جوانان وطن ، طى شدنى است :
از دورى منزل مرا واعظ مترسان آنقدر
صدساله ره طى مىكند باعزم ، يك كام جوان
اى نى نواز از حال من ، برگو بهابناى وطن
دارد نواى بوالعجب گفتار سرسام جوان
بلخى ز زندان هر نفس تلقين همت مىدهد
هان اى جوانان ! همتى ، اين است پيغام جوان
بلخى
در اظهار اميد از جوانان وطن تا آنحد جلو مىرود كه رهبرى آنان را
هم باور مىكند و مىگويد اگر جوانان درست گام بردارند ، مىتوانند
بهپيران هم حركت و اميد دهند:
بنيان وحدتى بنه ، اى جوان قدم
تا شيخ هم ببندد بهخود خضاب نو
ه - جوان ، هدفمندى و خطرپذيرى :
اى كمال زندگانى ، اى خطر !
اى حيات جاودانى ، اى خطر !
نكتهى
حكمتآميزى وجود دارد مبنى براينكه : «جوانى فرصتى است براى درس خواندن و
چيزى شدن» بههمين روال ، بلخى نيز جوانى فرهيخته ، با تحصيلات ، همت
عالى و هدفمند مىخواهد. بهجوانان توصيه مىكند رنج و حرمان كسب فضايل و
كمالات را بهجان بخرند و راه دشوار موفقيت را برخود هموار كنند. بدانند
كه هيچ چيز با تنآسايى و تنبلى بهدست نمىآيد ، انسان هركارى خواهد در
زندگى انجام دهد ، بايد اسباب و مقدمات آن را در جوانى فراهم آورد:
بىرنج و محنت نگذرد يكدم ز ايام جوان
زهر جفاى زندگى شهد است در كام جوان
در تنگناى امتحان مغلوب ظلمت كى شود؟
انوار صبح معرفت صبح است از شام جوان
چون بوالهوس كى مىرود در بند زلف هر صنم
آزادى مشرب بود سرو گل اندام جوان
جز گمرهى حاصل نشد از درس ما اين شيخ را
از قصر وحدت مىرسد هرلحظه الهام جوان
و - جوان و برخورد عالمانه با مدرنيته :
از
ديگر ويژهگىهاى برجستهى بلخى آگاهى عميق از شرايط جهانى در عصر خود
است. او تمدن جديد و پيشرفتهاى دنياى غرب را خوب مىشناسد و
دستآوردهاى آن را آلات و ابزار شيطانى نمىشمارد ؛ در عين حال ، تقليد
كورانه از مظاهر غربى را نمىپسندد و افغانستان را بهگورستانى تشبيه
مىكند كه در آن هر نوع حركت و نوآورى مرده است ؛ توصيهى او به
جوانان وطن در برخورد با مدرنيسم چنين است :
شرقىجوان كهوضعاروپايت آرزوست
سرخوش از آنشدى كه سراپايت آرزوست
سوداى بس عجيب بهسر پروريدهاى
درزير قبر رونق دنيايت آرزوست
بيرون نجستهاى تو زدام هوس هنوز
اىمرغ پر شكسته! ثريايت آرزوست
با مُد خشك خويش شبيهى بهزاهدى
طاعت ريا نموده و عقبايت آرزوست
بىعشق بهاز آنكه زنى لاف عشق خام
مجنون نگشته طرهى ليلايت آرزوست
صيد خدنگ فتنهى نفسى و بازهم
موهوم آشيانهى عنقايت آرزوست
در حوض و جوى غوطه زدن را نديدهاى
نا آشنا شنا ته دريايت آرزوست
مقصودت از يروپ اگر وضع ظاهر است
از جام زهر شهد مصفايت آرزوست
گرنيستى ز اهل تظاهر بهراستى
بگذر ز شرح لفظ چو معنايت آرزوست
دلداده گر بهنقطهى فرهنگ و دانشى
بادت نصيب نيك معمايت آرزوست
لكن بدون سعى و عمل كى رسى بهوصل
بيدار شو چو خلوت شبهايت آرزوست
نابرده رنج گنج ميسر نمىشود
نشنيدهاى كه مفت تمنايت آرزوست
شرطه نخست دادن جان در طريق عشق
بسپار جان كه شاهد زيبايت آرزوست